شعر محسن...

   

 فرشته ی من
درهای بهشت
همگی بسته بود
و دوزخیان در اطرافم پراکنده
عقاب مرگ
در بسترم به تکاپو بود
ومن
چون پرنده ای به گوشه ای خزیدم
و حسرت بار به گذشته چشم دوخته بودم
آرزوهای دیرین طعمه مرگ میشدند
و دیگر ...
همه جیز به پایان رسیده بود
آنهمه پروازها
و صعود
و تو
پرنده ی امید
که زیستن را میسرودی
و آن همه دیوار نامرعی
و آن همه تارهای طلایی :که پیوند زندگی
دیگر همه چیز در من مرده بود
سراسیمه از خواب پ********
و در پذیرش آن عشق
تمام درهای را گشودم
اما
آه ...
با چه آشفته حالی تسخیر این راز شدم
و غم تو
سنگینی جانم
و اوهام
مسافران ذهنم شده بودند
که چشمان من و هستی
دو قطب هجرت و وداع
و زمان
به بیهودگی میخشکید
هفته ها می آیند و میروند
و ما به ابدیت خود نزدیک میشویم
غروب هر روز غلب من میتتد
و درد ناشناسی آنرا
در خود میبلعد
از اطاقک تاریکم فرار میکنم
تا نیاز چشمانم را
به آبنوس دو دست صمیمی
اعتراف کنم
اما
آه ...
شب خالی است و اندوه بار دستانم
و تحرک عمیق ذهن
در تنهایی رسوب میکند
و آهیانه ها
شاخه های بریده را نشان میدهند
من میترسم
از عشق
از دوست
من از
وسوسه ی دلگیر شب و ماه و مهتاب
از یادها از خودم از دیوارهای نامرعی
و از رب النوع سکوت که فریاد میزند
من
چشمانم کور بودند
و خیالم
ترانه ی تواضع میسرود

شاعر : م پ
/ 5 نظر / 32 بازدید
سبحان

یادت باشه که : در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی . به آنچه گریه دار بود میخندی . . . خیلی خیلی عالی بود[رویا]

دلتنگی های یک عمه

شعر عمیقی گذاشتید ...دست شما درد نکند . . گاهی در ورود به وبلاگ من نوشته میشود این وبگاه به رایانه شما آسیب می زند این را با یکی از مدیران فنی پرشین بلاگ که در میان گذاشتم گفت بخاطر تغییر قالب تا یکی دو ماه گوگل چنین پیامی میدهد و مشکلی ندارید... باز هم از لطف شما سپاسگزارم...در ضمن آپم [گل][گل][گل]

سبحان

بزرگترین افسوس آدم این است: "می خواهد اما نمی تواند، و به یاد می آورد روزی را که می توانست اما نخواست [افسوس]

sara

سلام... سلام... آپم آپم آپم