تنها اوست که می ماند...

اندر حکایات امروز :

طبع مولوکانه مان بر این افاضات یافت که گهگاه روزنگاری کنیم

از خود راضیامروز خونه بودیم دیدم داره خیلی بیکاری خز می

شود گفتیم دوست جون دیروز یه دعوتی فرمودند بریم ببینیم

چه خبر! البته همه این افکار در زیر پتو صورت می

گرفت تا کله مبارک از زیر پتو بیرون آمد هنوز دندون نشسته

صورت نشسته صبحونه نخورده البته بماند ساعت ١١ بودنیشخند مادر

جان فرمودند آفرین دختر گلم پاشو ناهار درست کن من

کار دارم بعععععععععععععله !!!حرف مادرم که واجب مگه

می شه کاریش کرد!!!!

ماهمنگران ماماااااااااااااااااااااااااااااااان!خمیازه ناراحت

مامان:حالا چیه ؟خواستی یه ناهار درست کنی !

این همه سال براتون غذا...

ما: باشه باشه باشه شکر خوردم چشم و

بعععععععععله

خلاصله مطلب بلند شدیم رفتم با ملاقه گرامی سمت آشپزخانه

گرامی تر و...

دستگلی پختن نمودیم بسی دیدنینیشخند پلوهه شل شفته شد

رفت پی کارش بروند حالش راببرندنیشخند

 اااااااااااااااه(با کسر الف) ! تا اینها باشند منو سر صبح!!

بیدار نکنن زابرا کنن که پاشو پلو بپز !!

القصه تا کسی نفهیمده بود به سرعت نور آماده شدیم رفتیم به

سمت خانه دوست جوون که قرار بود بریم بیرون مثلا!!!

جاتون خالی بید رفتم خونه شون یه دوساعتی به پای بطالت و

غیبت و گوشت خواهر آپز شده نوش جان فرمودند که یکی از

دوستان و هم اتاقی های مقطعیه قدیم الایام زنگولیدند به

موبایل دوست جون که من مشهدم اومدم بیا بریم کتاب بخریم!

اندر اوصاف این موجود عجیب الخلایق که هر چه بگویم کم گفتم

همین بس که بگم خود این جانب با تمام هنرهایمان ایشون رو

می بینم تا سه روز سرمان گیج می شود! یا همون می

رود!

این بنده خدا که چه عرض کنم بچه بدی نبودا ولی به انواع رذالت

های اجق وجق و جور وا جور مسلح می بود!

یادش بخیررررررررررر

 همون یه دو هفته ای که باهاش هم اتاقی بودیم ازشان زیاد به

ما رسید!!!

 یه گوشش مزاحمت های مکرری که برای پسر های بدبخت

بیچاره بوجود می آورد که ما را از خنده می کشت (البته ازدواج کرده

بودها!!) خداوند شفا دهاد! که نصیحت های ما به دیوار گوش ایشان کارگر

نبود که نبود اوصولا!

 ایدفعه که اول بچه خوبی شده بود واقعا جدی جدی  می خواست بره

کتاب بخره !!! من که شک ندارم چیزی خورده بود تو کلش که البته

تاثیرش زیاد دوام نیورد! 

مامان بنده خدایشان که که در دو حرکت پیچاند!

به سمت کتاب فروشی با دوستان

بعععله دم کتاب فروشی که رسیدیم زیارتشان نمودیم و...

 (حیف که نمی شه از الفاظ خودش

مستفیض شیم ) نه  شرمنده اسرار نکنید من بچه مودبیم!مژه

خلاصه که هر چه کله های مبارک را کشیدیم وگردنهای مبارک را

همچو غازهای جلیل القدر خانه همسایه قبلیمان بلند کردیم دیدیم نخیر

اکثر کتاب فروشی های پاساژ تعطیل می باشند!!!

که این جانب گردن های همچو غاز آن اراذل را را به داخل کشیدیم

و گفتیم بیاید بریم یه دوری بفرماییم تا  کتاب فروش های آن تایم

و منظم و منتظر مشتاقان علم درب مغازه مبارک باز بفرمایند!

حالا کجا بریم؟؟؟ اول یه توضیح بدم که:

آقا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون این اعجوبه قرن در

واقع بچه شهرستان کوچیک بود و با کامپیوتر و اینترنت و این حرفا

کلا میونه جالبی نداشت و قلبمه ترین کارش همون کتابای درسیش بود

البت در زمینه اطلاعات علمی ...

فکر کنید این تا دیروز  نمی دونست اینترنت رو با کدوم ( ر ) می نویسن

گفت : بریم کافی نت ما و دوست جونم اینجوری

هاااااااا!تعجبتعجب

البته سایز افتادن فکر را کمی طویلتر در نظر بگیرید!

ما و دوست جون:کجا بریم؟؟؟؟!!

کافی نت !!!

چه گلابیا !!!

و حالا که فکر می کنم می  بینم چه خوب شد نگفتم:" بریم

خونه ما نت تگری در خدمتیم !!!" اوه وگرنه مامان جون گرامی ...

القصه تو راه که بماند چه چیزایی بهش گفتیم :‌باز مخ کدوم

بدبختی رو بخاطر شارژ زدی؟؟؟

باز تو چه دستگلی به آب  دادی دیدم نیششان باز... نم هم پس

نمی دهند!

 منو دوست جون هم چیزی نگفتیم تا رسیدم کافی نت گفت : بیا

این آی دی پسورد من برو

تو یاهو!!! منو دوست جوون باز!تعجب بعلللللللللللللللللللله با دهان

باز چشم.!!!

باشه چشم...

بیا خوب رفتیم حالا چی؟

هیچی ببین میل نیومده ...

کو؟؟ نه میلی نداری گوشیشو ور داشت تک زد به؟؟؟

بازم بعععععله ....

بعد چند دقیقه موبایل مبارک زنگ خورد

کو نیست که هنو نفرستادین که؟ حالا منو دوست

جون از صدای تغییر کرده ایشون پشت تلفن : قهقههقهقهه 

یاد اون فیلم افتادم با اندکی تغییر نام: به خاطر یک مشت شارژ

سوراخ شده!!!!نیشخند

هیچی خلاصه طی تحقیق و بررسی در آمد طرف می خواهد

عکسشان را برای این اعجوبه قرن بفرستند !!! تا بیشتر به ریش  

نداشتشان بخندند!

بعععععععععععععععله

چه استفاده های مدرن و بدرد بخوری که از اینترنت نمی شود کرد

و ما در غفلتی بس عظیم بودیم!!!!!!!!!!!

حالا شما تصور کن طرفم بلا نسبت خخخخخخخخخخخخخخخنگ !

نیم ساعت طول کشید مثلا میل بفرستند !!!

نیم ساعت بعد فهمیدند به میلی که خودشان ساخته بودند

اشتباهی فرستادند !!

نیم ساعت بعد از رفیق باب ما خواستند به

این آیدی که اس ام اس می کنند میل برایشان بفرستند تا همان میل

را ریپلای کنند!

البته ایشون لندن رفته نیز بودند ! آخیش کجا بره اون لندن!!!

اونم مشاالله عکس کیفیت بالا سه چهارتا با فیگور های مختلف

شما تصور کنید با اون سرعت بلای نت!!!

از همه بدتر حالا این دوست عزیزتر از جان مگه ول می کرد از ذکر

حال در مورد بندخدای مورد اسکول شدن قرار گرفته! و عکسشان اون

هم با صدای بلند تو کافی نت!!!

دیگه شما تصور کنید من کم کم تو فکر این بودم که  کلا سعی کنم

از اطراف این کافی نت رد نشم!!!

یا داشتم یواش یواش فکر می کردم با کمال عشق برم بگم اینا با من

نیستن!

حالا شما عزیزان فکر بفرمایید بعد چهار ساعت پس ایمیل فرستادن و 

زیارت اجباری پرتره آن انسان شریف المخ!!

_ بریم بدوویم مامان من منتظرند هااااااااااااااااا!

بابا نیم ساعت ما رو کاشتین اینجا !!!

بدوووین کتاب بخریییییییییییم؟؟؟

بعععععععععله کتاب هم که نداشتند هم !!!

بدوویین مامان منو باید دست مامانم برسونید آخه من چشم و

گوش بسته ام گم می شم حالا منو دوست جونم دیرمون شده بود

قیافه ها اینجوریعصبانیعصبانی... مونده بودیم از دست این اعجوبه

دیگه حدث بزنین دیگه ...

آخی ما مردیم از دست این بچه های چشم و گوش بسته این دوره

زمونه!!!

خلاصه رساندیمشان دست  مادر بیچاره و ماجرا خطم به خیر شد

 بیچاره مامانه چه فکری می کرد...

چه شد...

آخی مامانش!!!!

ولی ما کلا از این قصه

١- فهمیدم واقعا چه استفاده مفیدی از اینترنت

می شود انجام دادو ما

نفهمیدیم!!!

 ٢- این که کتاب فروشی چه جای جالبی است کلا!

٣- این طرف بنده خدا احتمالا نزدیک آتلیشون یه گاوداریی چیزی بوده

حتما که وسط علوفه ها عکس انداخته بودن!!!

۴- دفعه دیگه باور نکنیم این هم اتاقی قدیممان کتاب بخرند!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٩ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin