تنها اوست که می ماند...

با یکی از شعرای خانم عرفان نظرآهاری آپ می کنم

(نهنگ دوست)

دوستی به من هدیه داد

یک نهنگ غول پیکر عجیب

یک نهنگ مهربان ساده ی نجیب

یک نهنگ را ولی کجا

می توان نگاه داشت؟

توی حوض و تنگ که نمی شود نهنگ را گذاشت

هیچ جا نداشتم

آخرش نهنگ را

توی قلب خود گذاشتم

جا نبود

تنگ قلب کوچکم شکست

زیر رقص باله های آن نهنگ مست

سالهاست

تنگ قلب من شکسته است و این

یادگاری قشنگ دوست است

هیچ کس باورش نمی شود ولی به جای قلب

توی سینه ام نهنگ دوست است!

.

.

.

 __________________________________________________________

دلم گرفته انگار

و صدام به دستهام نمی رسند

و دستهام به دلم

و هزاران دام و بلا سر راه ریخته اند

حواسم باشد

فردا به مینو زنگ بزنم

وگرنه باز هم برایم اشوه اش را ارمغان میاورد

فردا... فردا چه می شود

چه سوال مضحکی

ذهنم من به بیهودگی حاصلش می خندد....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٦ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin