تنها اوست که می ماند...

 

دیشب راهبه ای دیدم آبستن از دیو ...

 موشهایی که ساحل را می سریدند

نیش های عظیم دریا را بلعیده بود

و معصومیتی که رنگش از چهره هووس پرید

و عشقی که کافور به خودش می زد

زیر آسمان لنز دار

 آسمانی که هیچ وقت آبی نبود!

فقط خطای چشم عقیم منو تو بود آبی

تو فکر کن

چشم این قرن عبث

فرزندان راهبه پوشیده روست

که به باکرگی تو می خندند...

89/3/1

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۳۱ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin