تنها اوست که می ماند...

آب می رفت بر بن ناخن های سپیدم

و بند بند انگشتانم

و می لغزید می سرید و می ریخت

فرار می کرد

مثل روح من از تیرگی ها

از جیغ ها

ترس ها

میغ ها

گاه مست می شوم در بوی رز سرخی

محو در وجودش

گاه تیره می شوم

در دوده های گناه که دیوار اتاق دوستم را گرفته

سکوتم تنگ مرا می گیرد

و اشکی نیست

ناله ای

و آه سردی شاید...

سال 87

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢۱ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin