تنها اوست که می ماند...

 مایی دیگر نمانده

حوصله ثانیه ها از بام افتاد

و من در دلتای تنهایی خودم موج می خورم

غرق می شوم

تحمل عقربه ثانیه شمار تک تک نبض می زد

وقتی که شکوه نگاهت هبوط کرد

در خودپرستی

بویی از مذاق طهور اهورایی رنگ نمی زد حست را

بس است

      مرا نگهدارید

                  پیاده می شوم!

٧/١٢/٨٨

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٧ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin