تنها اوست که می ماند...

 

چه بی لطافت شده اند
آخرین قطره هایی که به چشمانم چنگ میکشند
و آه را جاری میکنند در فضایی بی خود
با خود بخوان داستانم را :
... مردی گذشت و رفت
اما دریغ..
برای عبور.
او پایان را در گمراهی خود میکاوید.‎..
از شقیقه هایش نور نمیتابید
اما نشان شکسته ای داشت
که عشق مینامید
هنوز سر از راز پنجره بیرون نیاورده بود که در پی تابوی بی تقدس نفرت
فرشته ای را کشت
چه بی طاقت شده اند
آخرین جمله هایی که خاک را میکاوند
در پی جنازهایی از پندار.
ماندم و نامیدم خود را انسان
و به عصیان پیوستم
کنون
در قرن انتظار حاکم جبار عشق شده ای
گردنم را ساتور ثانیه هایت میشمرد
تا به جلاد صبر را بیاموزی
آری مردم
و مرده ها سردند
و مرده ها کورند
مدفون خاطراتند
بخوان با خود داستانم را :
... مردی گذشت و رفت
اما دریغ..
برای عبور.
او پایان را در گمراهی خود میکاوید.‎..

م.پ

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin