تنها اوست که می ماند...

گاهی الکن می شوم برای گفتن ساده ترین ها

گاهی در عین سادگی راحت می گویم

و آنوقت است که دیوار ها هم گوش می شودند

و کویر و شن ها و باد

می شنوند و می نوازند...

هر واج هر صدا تکه تکه های حروف و هجا

آخر مگر نمی دانید ؟

تنها صداست که می ماند...

آنها می دانند و لطافت خدا را در بین انگشت های من می بینند

میان چین ولرزش ابریشم دامنم

میان لرزش لبها و گونه های شرجی ام

میان آه ها

و لابه لای امواج طره های سرکش و سیاهم که خط می کشند در باد

و میان تازگی وحشی نگاهم که سر می خورد تا ابدیت...

*

تا ترس

تا نگاه

تا دیده های بی فروغ مردگان

یا روشن ارواح

آنطرف در امتداد سایبان دستم

نور ارواح باستانی میان صحرا می روند آرااام

کاه با هیبتی عظیم مرا می نگرند

و در پس هجاهای بی صدا

انگار سکوتی عظیم تر از صدا

در نی نی نگاهشان که بندن مرا می لرزاند

عظمتی عجیب جاریست...

هولی در سینه ام می افکند

هر دم و بازدم

در نگاه تلخم

در خشکی لبهایم

و هر بازدم وحشیم...

خرداد 88

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٢ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin