تنها اوست که می ماند...

   

 فرشته ی من
درهای بهشت
همگی بسته بود
و دوزخیان در اطرافم پراکنده
عقاب مرگ
در بسترم به تکاپو بود
ومن
چون پرنده ای به گوشه ای خزیدم
و حسرت بار به گذشته چشم دوخته بودم
آرزوهای دیرین طعمه مرگ میشدند
و دیگر ...
همه جیز به پایان رسیده بود
آنهمه پروازها
و صعود
و تو
پرنده ی امید
که زیستن را میسرودی
و آن همه دیوار نامرعی
و آن همه تارهای طلایی :که پیوند زندگی
دیگر همه چیز در من مرده بود
سراسیمه از خواب پ********
و در پذیرش آن عشق
تمام درهای را گشودم
اما
آه ...
با چه آشفته حالی تسخیر این راز شدم
و غم تو
سنگینی جانم
و اوهام
مسافران ذهنم شده بودند
که چشمان من و هستی
دو قطب هجرت و وداع
و زمان
به بیهودگی میخشکید
هفته ها می آیند و میروند
و ما به ابدیت خود نزدیک میشویم
غروب هر روز غلب من میتتد
و درد ناشناسی آنرا
در خود میبلعد
از اطاقک تاریکم فرار میکنم
تا نیاز چشمانم را
به آبنوس دو دست صمیمی
اعتراف کنم
اما
آه ...
شب خالی است و اندوه بار دستانم
و تحرک عمیق ذهن
در تنهایی رسوب میکند
و آهیانه ها
شاخه های بریده را نشان میدهند
من میترسم
از عشق
از دوست
من از
وسوسه ی دلگیر شب و ماه و مهتاب
از یادها از خودم از دیوارهای نامرعی
و از رب النوع سکوت که فریاد میزند
من
چشمانم کور بودند
و خیالم
ترانه ی تواضع میسرود

شاعر : م پ
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۸ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin