تنها اوست که می ماند...

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠

ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست.

خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

  پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ 

خدمتکار گفت: ۵٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در

آورد و شمرد. بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون

قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با

بی‌حوصلگى گفت: ٣۵ سنت

پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: براى من یک بستنى

بیاورید.

خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت

و رفت...

پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به

صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.  

هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت.

پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام

گذاشته بود!

یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد، امّا

چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را

نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٧ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin