تنها اوست که می ماند...

 

ابرهای بی ثمر

آسمانم بی خبر

لحظه های دودی دودی

ثانیه های سورمه ایه موذی

تمام دقایق کپک زد

زجر های خفه در نایهای مرده می دویدند 

سوزش ترکه های لخت بر  تن پوستم

در تنگی قبر بی روزن

گر گرفته گور من

همراه کرم های گور می لولم در لزج کفن

می نوردم سلوکی پوک را

ایمانم کجاست..........؟

بخشی اش سوخت

در راهرو های جیغ های زجر کشیده ام

مزه مزه می کنند

کرم های گور

در دهانشان پاره های تنم را

گل کجایش زیباست ؟

ماه هم ا کنون

با فریاد های تنهاییش تنهاست

نرم در آغوشم خزید حیوان خانگیم

گرم از لذت حس خوب انگشتان لرزان من

نیازمند

شاید

او همچو من در گنگی این لحظه گم

می نوردد سلوکی پوک را...

 

۸۶/۸/۴

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۳ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin