تنها اوست که می ماند...

نیمه های احساس

نیمه های شرم

لکه های روغن و دودغلیظ به هم آمیخته

وااای...چه خسرو بی صلاحیم من

چه کنم؟

دلم را به سیخ بکشم؟

چه کنم من؟

مکث است بودن من

در خلاء تو

من اسیر تو ام ای دوست بخند...

بخند بر رهگذری که ادعایش می شد ولی سرید

بخند بر صورتکی که گم شد پشت فغان سکوت تو...

من کجایم در این نیمه تاریک خودم

موج می خورم

قلت می زنم

خسته ام از واج های صدایم

خسته ام از سکوت های نوایت

آزادی، بخند!

حائلی بین من نیست با من

مگر خط کش ادب معلم کلاس پنجم دبستانم

خستگی هم مسریست

مثله صدای گرفته من

زمهریر سردم  قندیل می بندد جاده فکر را

سیگنال های اندوه

گره می خورند با افکار

و متجلی در حرکاتند

و تو را می سوزند

و مرا

باید مواظب بود

از دست این سیگنال های موذی

باید مواظب بود

رهگذر خسته من...

20 تیر 88

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۱ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin