تنها اوست که می ماند...

دستهای ظریفت بغض خاکسترم را چنگ می زند / دیشبم گفت مگر دیوانه ای که گریه می کنی/عاقلان عمیق تر می گریند رفیق/کی کفت دوباره شاعرم کنی/باد بوی موهای تو را با فرق من بافت رج به رج سیاه و بلوند/چقدر فاصله چقدر دوررر/شاید هم ثانیه ها را برعکس شمردم برگشتم و یاسین را شیر دادم /دوباره درست دادم و بزرگت کردم گذشتت کردم و دوباره باد تو را برد جایی دور که پنجه ها من به تو نرسید و قبر سینه ام را چنگ می زد/ته دیگ این غذا همیشه من می مانم/من به این دادگاه اعتراض دارم /من هیچ وقت دوست نداشتم بمانم/چرا همیشه من!من !همه اش من....این من لعنتی.....رها 21 آبان 95

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/٢۳ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin