تنها اوست که می ماند...

سرد شدی

ره به من و دل می بندی

بی رحمانه چشم بستی و

به منو هر چه دارم می خندی

دربهای بین ما بسته می شود

و تو هی به آن قفل می بندی

کی اسیر مانی و پول بوده ام

که به من دروغ می بندی...

نترس خجالت نکش بگو

شاید که بهانه ایست

که برای همشه بر من چشم ببندی

دوست داری برو گلم نمان

چه اهمیت دارد

دلی که این وسط از سینه ام کندی...

 2 آذر 88

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin