تنها اوست که می ماند...

می دونی این روزها دلم می خواد روی یک قبر ساعت ها بخوابم

شاید بفهمم واقعا مرگ چیست شاید ازش بترسم ولی گاهی مثل دوست می مونه وقتی از همه چی بدجوری بی زاری شاید ...شاید  اون قبر قبر پدرم باشه ولی نه اگه قبر پدرم باشه همش یاد اون می افتم ونمی تونم درست فکر کنم

دلم تنگ شده اصلا دلم  تنگ است

دلم برای همه هر کسی که بهش فکر می کنم تنگه

توی خواب یا بیداری

توی فلسفه ذهن وجانم جایی فلسفه زن بودنم گم شده

؟

مگه یه آدم چن تا فشار رو می تونه در آن واحد تحمل کنه

باز مرد هستم

دوباره زن

.

زن شدم در لباس مردی که
درد دارد دچار من بشود
زن شدم در لباس مردی که
خواست یک شب دوباره زن بشود


هنوز هم شبها خواب می بینم مرد هستم !

...دلم این روزها لک زده برای حس بی خیالی 18 سالگی هام

این روزها این روزها این روزها...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٦ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin