تنها اوست که می ماند...

امشب از تو خبر ی نیست

از صدای دردت اثری نیست

آدمک های فیلم هی می دوند

باز می آیند

می روند...

و صدها

هزاران بار

در رگش

خبری نیست...

تلخی چای لبم را سوزاند

از های گرم تو

اثری نیست

با چه عجله ای دارد به سوی مرگ می دود

اتوبوس

ضجه می زند

سوگش را

بی حوصله پرسه می زند فکرم

در چهره ام  می دود

می خزد

مار درد فکرم

خودم را جمع می کنم

چه فرق می کند

وقتی از واج های صدای گرم تو

.....

کوچه ای در خلوت تنگش غیه می کشید

دیدی؟

تو که نیستی انگار

از من هم خبری نیست...

هواسیل ها

حصار ترس می کشیدند

هول جوجه هاشان

سوت می کشید در گوش دالانها

نترس؛

عوعوی سگ ولگرد پا زخمیست

خیابان های خاکستری زیر نور خسته خورشید دراز کشیده اند

هنوز از رد پای تو اثری نیست...

از کجا رد شده بودی هان؟

یادم رفت ...

ظهر خسته پاییز خمیازه کشان می گوید:

انقدر نگرد! خبری نیست...

٢۶آبان 88

.

.

.

.

.

.

.

.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٦ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin