تنها اوست که می ماند...

دلم گرفته انگار اینبار

چیزی گلوگاهش را آزاد راه نمی کند

حتی بزرگترین جرثقیل ها

که از روی رویای کودک سهراب گذر داشت

یا جیغ نوزادی که در مراسمت برای بخت النصر سرخ کردی

از وقتی هیروشیما با دهان کجش لبخند زد

تا دختر بحرانی ای که زیر لگد تکه تکه جان داد

همان موقع بود که  خندیدی و گفتی:

 دیگر نوبت من است #

 روی روبندش زجرش را نقاشی کردی

تا یادگاری بماندبرای انسان اینترنتی این دهه

و زیرش را هم امضا کردی:

 با افتخار "روح شبهایی رویایی دانسینگهایتان" سیطان  

برو چقدر این قصه را بزرگش می کنی

بگذار یک پک دیگر به این بی خیالیم بزنم

و سرخی آگاهی را یکجا سر بکشم

اینها که تو می گویی سخت است

یعنی این همه زیبایی تو می گویی زشت است؟؟؟؟

احمق تا کی می خواهی چشمانت را ببنندی و ننوشی؟

و من فکر می کنم این مخلوق کهن

 زیبایی را چقدر زشت به خون کشید

اصلا این پوسته از این جهت

 چقدر به این اژدهای هفت سر می آید

کلا آدم یادش می رود زیر پوسته چه بود نه؟

مگر نمی دانی هزاران روانشناس و دانشمند برای کشیدن

این پوسته وقت گذاشته اند

اینها که مثل ما آبکی کار نمی کنند...

بخند به این همه سادگی

دردش در سینه من هم تیر می کشد

به خودت زحمت نده

نه باز نمی شود اصلا این گره باز شدنی نیست

اصلا نباید باز شود هنوز جایش نیست...

نه تا وقتی تو نیایی...

3مهر90

# جمله ای که آلپاچینو در فیلم وکیل مدافع شیطان از زبان گفت.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٤ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin