تنها اوست که می ماند...

مصرع اول این شعرو توی خواب گفتم!

همه دیوارها یک روز تمام می شوند

و بازوهای من در آغوش تو آب می شوند

گرمای شعرت ذوب می کند مرا

و نیلوفرهای من اسیر دل مرداب می شوند

دستهای تو تیره تن من روشن است...

کسی که با حراج فکر؛ خود فروش یاد می شود!

و دستهای خودش را در انتهای زاویه آب می کند

و هر چه دیوار است بر سرش روحش خراب می کند...

پاهای تو در گل فرو رفته اند

کی اهمیت می دهد که دلت دارد بی صدا آب می شود؟

و قدمهای من راه به جایی نبرد

این دل من است که اسیر دل مرداب می شود...

غصه نخور نترس؛ فرا می رسد

دیوارها ی فاصله یک روز خراب می شود

و بازوهای من در انتهای تو آب می شود...

٢٣ آبان٨٨

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۳ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin