تنها اوست که می ماند...

از کیبورد می ترسم از تفاله مغزم رویش

از دستم که بلغزد ببینمو خاکستر شوم...

از آسمان که رنگ آخرین خونابه ای بود که به دنیا تف کردی

شبی که پیشت بودم که زندگی را با خون سرخی بالا آوردی

 نمی خواستیش خودت به مامان گفتی..

به قول آبی چهار چنگولی جانت را چسبیده بودم

مثل پرویز پرستوی توی آژانس شیشه ای

نگهبان بدی بودم بابا

 خوابم برد

و جانت از بین انگشتم سرید...

حسرت بوسیدن دست و پایت را چطور جبران کنم...

دلم برای دستهایت تنگ شده

برای صدایت

بابا دوباره صدام کن

صدام کن.....

18/4/90

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۸ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin