تنها اوست که می ماند...

چه عجیب که من منهای تو فصل می زند

بارانی لبهای تو را

با حس نرم من

و گام های صبر قدرت روحت را سانت می زنند

تا رشد برتنت رفیق شود

تا می گویم کلام بی خود سمت تو می رود

غیر بعض با که هورت بکشم؟

تا می خواهد سرک بکشد سرش را می کشی درون که هیییس

دیدی نشد؟

امان از دست اکسپلوررها !!!

کاش می شد مثل موهای اضافی با موچین

فکر بد خیانت تو را چید

دلم که سر می خورد به زمستان

 نگه داشتنش فقط با خداست...

 آخر،چند بار خواب ببینم که پرواز می کنم؟

یک بار تازگی خواب دیدم بیدارم ...

و تو خندیدی

وقتی خواب می دیدم و می ترسیدم  و مثل بچه های غزه لب بر

می چیدم

و تو به چینش لبهایم می خندیدی...

بر چشم غزه که می گرید امشب آبی؟

آبی می آیی امشب دستم را بگیری، و بحث سیاسی کنیم ؟

تا باز من بهانه بگیرم و لب برچینم و تو بخندی ؟

دیروز خواب می دیدم زندگیه ناپاکی را تلاش به پاکی می کنم

و تو خندیدی که من جادوگرم مگه؟

خیلی ها جانشان از لبهایشان پرید آبی

دلم سخت خودش را گرفت

چه راست می گفت عمه خانم:

هر که ندانست برد

می دانی عمه نمی دانست 

ندانستن اپیدمی عصر ماست

و مزد دانستن قلب های کریستال براق و واکس خورده  

کاش زمستان نیاید آبی

بگو که نمی آید بگو ؟؟؟

و همه آمازون می شوند

دست تو که گرم موهای من می شود

همه آرزو ها و فکر ها، صور ها

 مثل عطرهای ارزان می پرد

و تو مثل مروارید بی صدا و مظلوم و آرام تهش

می درخشی

این طرف ها

بی من کجا می روی آبی...؟

 

نمیه شب ١۶ فروردین ماه ١٣٩٠

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٥ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin