تنها اوست که می ماند...

 

بیا وقتی برای عشق هورا می کشد احساس

به روی اجتماع بغض حسرت گاز اشک آور بیاندازیم

بیا با خود بیاندیشیم اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند

اگر یکسال چندین فصل برف بی کسی آمد

اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد

اگر یک شب شقایق مرد

تکلیف دل ما چیست ؟

و من احساس سرخی می کنم چندیست

ومن از چند شب پیشتر خوابم نزول عشق را دیدم

چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی لرزد

چرا بعضی نمی دانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد

چرا بعضی تمام فکرشان ذکراست

و در آن ذکر هم یاد خدا خالی است

و گویی میوه ی اخلاصشان کال است

چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالی است

چرا در اقتصار راکد احساس این مکاره بازاران صداقت نیز دلالی است

کاش می شد لحظه ای پرواز کرد

حرفهای تازه را آغاز کرد

کاش می شد خالی از تشویش بود

برگ سبزی تحفه ی درویش بود

کاش تا دل می گرفت و می شکست

عشق می آمد کنارش می نشست

کاش با هر دل , دلی پیوند داشت

هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

کاش لبخندها پایان نداشت

سفره ها تشویش آب ونان نداشت

کاش می شد ناز را دزدید و برد

بوسه رابا غنچه هایش چید و برد

کاش دیواری میان ما نبود

بلکه می شد آن طرف تر را سرود

کاش من هم یک قناری می شدم

درتب آواز جاری می شدم

آی مردم من غریبستانی ام

امتداد لحظه ای بارانیم

شهر من آن سو تر از پروازهاست

در حریم آبی افسانه هاست

شهر من بوی تغزل می دهد

هرکه می آید به او گل می دهد

دشتهای سبز , وسعتهای ناب

نسترن , نسرین , شقایق , آفتاب

باز این اطراف حالم را گرفت

لحظه ی  پرواز بالم را گرفت

می روم آن سو تو را پیدا کنم

در دل آینه جایی باز کنم .

                       "شعری از دکتر انوشه"

--------------------------------

پ ن : و عقل حکم به فراموشی می دهد

                   و من می سرم تا تشویشی بی پایان...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٤ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin