تنها اوست که می ماند...

 

حالا که سواران بر چهره ام می دوند 

با من شعرهای تو را ورق ورق می زنند

حالا که غبار گرفته شیشه دلم

فقیر کوی صورتم دستهای تو اند

حالا که در هوای تو نفس های من مه گرفته است

ویادت هست؟:

(این منم که بی پروا

پشت لوح تقدیر دانشگاه

از تو شعر عاشقانه می نویسم...)

دل من سنگ بود !

آخر مگر می شود؟ چطور؟

شیشه تو سنگ دلم شکست؟

خواب در تقدیر، تعبیرمن

از کجا آمده ای؟

در پشت اخم های در هم کدام حادثه پنهان بودی

که دیده ام تو را ندید؟

کی بود که معصومیت نگاهت

نگاهم را دزدید؟

و چشمهای نجیبت

چشمهای بازیگوش و سرکش مرا رام کرد

و کمند قدرتت سرشت طغیان گر مرا سخت کشید...

وبازوهام بهم نزدیک شد

تا چشمهایم در تلاقی چشمت بی خود شود

ولی بازهم به روی خودش نیاورد

آه ای غرور لعنتی...

هزار بار گفتم حدیث تو را

اما لبهایم بهم نمی آید

کجاست نگاهت

حالا که چشم های من

شعرهای تو را ورق ورق می زنند

و کلام سرکش تو در بیتهایت

مرا کتک می زندد...

13 آبان 88

.

.

.

.

.

.

.

. 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٤ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin