تنها اوست که می ماند...

شرم دخترانه ای آرام چشک هایم را می بست...

درب پلک هایم سنگین از خیال است

چشم هایم را بست

سر گرمم میان سیاهی موهایم موج می خورد

گرم می شود

می لغزد

نرم می شود

چیزی...

حجم غلیظی شاید

درون سرم موج می خورد جمع می شود

باز می شود

باز به خود می پیچد

سرم از حجوم تو و من ها سنگین می شود...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱۳ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin