تنها اوست که می ماند...

زمین عاشق شد و آتشفشان کرد و هزار هزار سنگ آتشین به

هوا رفت.  

خدا یکی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا

در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد.

حالا هر وقت که روحم یخ می‌کند، سنگ آتشینم سرد می‌شود

و تنها سنگش باقی می‌ماند و هر وقت که عاشقم، سنگ

آتشینم گُر می‌گیرد و تنها آتش‌اش می‌ماند.

مرا ببخش که روزی سنگم و روزی آتش.

مرا ببخش که در سینه‌ام سنگی آتشین است.

سیل عشق

عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و یک

روز رسید که قلبش ترک برداشت و عشق از شکافِ دلش

بیرون ریخت.

سیلی از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد. فردای آن روز

خدا دوباره جهانی تازه خلق کرد.

مردم اما نمی‌دانند جهان چرا این همه تازه است.

زیرا نمی‌دانند که هر روز کسی عاشق می‌شود و هر روز

سیلی از عشق راه می‌افتد و هر روز جهان را عشق می‌بَرَد و

خدا هر روز جهانی تازه خلق می‌کند!



رنگ عشق

در و دیوار دنیا رنگی است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ کرده

است. رنگ عشق. و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشک

نخواهد شد.

از هر طرف که بگذری، لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت و

رنگی خواهی شد.

اما کاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی‌پروا بگذر، که

خدا کسی را دوست‌تر دارد که لباسش رنگی‌تر است

............

                                                                 "عرفان نظر آهاری"

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin