تنها اوست که می ماند...

زهی خجسته زمانی که یار بازآید

به کام غمزدگان غمگسار بازآید

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

بدان امید که آن شهسوار بازآید

اگر نه در خم چوگان او رود سر من

زسر نگویم وسرخود چکار بازآید

مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد

بدان هوس کبدین رهگذار بازآید

دلی که با سر زلفین او قراری داد

گمان مبر که بدان دل قرار بازآید

چه جورها که کشیدند بلبلان از دی

به بوی آن که دگر نوبهار بازآید

ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ

که همچوسرو بدستم نگار بازآید

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٥ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin