تنها اوست که می ماند...

انیشتن برای رفتن به سخنرانی‌ها و تدریس در دانشگاه، از راننده مورد اطمینانش کمک می‌گرفت. راننده وی نه تنها ماشین اورا هدایت می‌کرد، بلکه همیشه در طول سخنرانی‌ها در میان، شنوندگان حضور داشت. انیشتن، سخنرانی مخصوص به خود را انجام می‌داد و بیشتر اوقات راننده اش، بطور دقیقی آنها را حفظ می‌کرد. یک روز انیشتن در حالی که در راه دانشگاه بود، باصدای بلند در ماشین پرسید:چه کسی احساس خستگی می‌کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتن سخنرانی کند، سپس انیشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند. 
عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود. انیشتن تنها در یک دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت، کسی او را نمی‌شناخت و طبعا نمی‌توانست او را از راننده اصلی تمییز دهد. 
او قبول کرد، اما کمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده‌اش پرسیده شود، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت. 
به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انیشتن درست از آب در آمد. دانشجویان در پایان سخنرانی انیتشن جعلی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. 
در این حین راننده باهوش گفت "سوالات بقدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می‌تواند به آنها پاسخ گوید "سپس انیشتن از میان حضار برخواست وبه راحتی به سوالات پاسخ داد،به حدی که باعث شگفتی حضار شد".

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات () |

"منو تنهایی وخانه" 

منو تنهایی و خانه

و باز بر کفم رقص آب مستانه

منو یک جنگل از تک درخت غرور

منو کهکشانی از جنس نور

منو آن سر پر سودای شوریده ام

منو آن سکوت فغان آلوده ام

منو رهنورد رخوت آلوده ام

منو سردی قدم های افسرده ام

و مردمکهای دلمرده ام

منو یک آسمان آسمان

و بی قراری این گرد دوان

منو بغض نیمه شب های تیره بی حضور

و روحی گرفتار در تنگ بلور

منو سیب های نارس چیده ام

که با پنجه های کریستالی ام چیده ام

منو آغوش پیچک های تنگ عادت

و چشمانی صمیمی تر زچشمان چکاوک

منو افکار چون گیسو پریشان

تنو صد هزاران طرح بی جان

سر سودایی عادت معابم

و رویا های بکر نابم

منوآغوش خیس  خیس  دریا

وگستاخ چو موجی بی محابا

منو موج طوفانی و تیر شکسته

و صدها مرغ دریایی بال بسته

و سرمستی آن تاک پیچان

و سیلی های سرخ باد رقصان

منو یک سبد تنهایی بی دریغ

و حسی گرفتار در زیر میغ

و سختی دیواره های تنگ بلور

بدور تپش های سرخ حضور

وکودکی آکنده از عطر شب بو

و سوسوی ستاره های شیطان و رهجو

منو شب های جیر جیرک های جیران

و عطر باران خورده خاک بهاران

منو طرح پیچش یک جوانه

و باز برکفم رقص باران چنین مستانه

 تن شیشه ای پنجره ام  گرفته رنگ مه

وباز...

منو تنهایی و خانه

منو تنهایی و خانه...

رها آبان 85

چقدر از خودم تعریف در وکرده بیدم ها! :D یادش بخیر...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۸ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٦ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

برادرمان تصادف کرد!!!!!!!!!!!ناراحت

ما بلاکش کرده بودیم در میلمان بنده خدا را

آمد فوحش داد رفت!

هر جا باشه سلامت باشه انشاالله...ناراحت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٥ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

 

انکحتُ… عشق را و تمام بهار را
« زوجتُ…» سیب را و درخت انار را !

« متعتُ…» خوشه خوشه رطبهای تازه را
گیلاس های آتشی آبدار را

« هذا موکلی …» : غزلم دف گرفت ، گفت
تو هم گرفته ای به وکالت سه تار را

« یک جلد …» آیه آیه قرآن ! تو سوره ای
چشمت «قیامت» است ! بخوان «انفطار» را

« یک آینه …» به گردن من هست …دست توست
دستی که پاک می کند از آن غبار را

« یک جفت شمعدان …»؟! نه عزیزم ! دو چشم توست
که بر دریده پرده شبهای تار را

مهریه تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه آبشار را

« ده شرطِ ضمنِ … ‌» ده ؟! …نه ! بگویید صد هزار
با بوسه مُهر می کنم آن صدهزار را

لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانه وار را

این بار من به بوسه ات افطار می کنم
خانم ! شکسته ای عطش روزه دار را




سیامک بهرام پرور



نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۱ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

 

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

دل سرگشته من اینهمه بیهوده مگرد
خانه دوست همین جاست اگر بگذارند

سند عقل مشاع است اگر بگذارند
عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند

غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم
دل من مال شماهاست اگر بگذارند



نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۸ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

دلم گرفته انگار اینبار

چیزی گلوگاهش را آزاد راه نمی کند

حتی بزرگترین جرثقیل ها

که از روی رویای کودک سهراب گذر داشت

یا جیغ نوزادی که در مراسمت برای بخت النصر سرخ کردی

از وقتی هیروشیما با دهان کجش لبخند زد

تا دختر بحرانی ای که زیر لگد تکه تکه جان داد

همان موقع بود که  خندیدی و گفتی:

 دیگر نوبت من است #

 روی روبندش زجرش را نقاشی کردی

تا یادگاری بماندبرای انسان اینترنتی این دهه

و زیرش را هم امضا کردی:

 با افتخار "روح شبهایی رویایی دانسینگهایتان" سیطان  

برو چقدر این قصه را بزرگش می کنی

بگذار یک پک دیگر به این بی خیالیم بزنم

و سرخی آگاهی را یکجا سر بکشم

اینها که تو می گویی سخت است

یعنی این همه زیبایی تو می گویی زشت است؟؟؟؟

احمق تا کی می خواهی چشمانت را ببنندی و ننوشی؟

و من فکر می کنم این مخلوق کهن

 زیبایی را چقدر زشت به خون کشید

اصلا این پوسته از این جهت

 چقدر به این اژدهای هفت سر می آید

کلا آدم یادش می رود زیر پوسته چه بود نه؟

مگر نمی دانی هزاران روانشناس و دانشمند برای کشیدن

این پوسته وقت گذاشته اند

اینها که مثل ما آبکی کار نمی کنند...

بخند به این همه سادگی

دردش در سینه من هم تیر می کشد

به خودت زحمت نده

نه باز نمی شود اصلا این گره باز شدنی نیست

اصلا نباید باز شود هنوز جایش نیست...

نه تا وقتی تو نیایی...

3مهر90

# جمله ای که آلپاچینو در فیلم وکیل مدافع شیطان از زبان گفت.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٤ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات () |

                                  

                                   حدّ پروازم نگاه توست بالم را نگیر 


                                 سهم‌ام از شادی تویی با اخم حالم را نگیر

                راه سخت و سبز بودن با تو را آسان نکن‌ 


               جاده‌های پیچ در پیچ شمالم را نگیر

                کیستی‌؟ پاسخ نمی‌خواهم بگویی هیچ‌وقت‌

 
                  لذّت درگیری حل سؤالم را نگیر

                 من نشانی دارم از داغ تو روی سینه‌ام‌


                خواستی دورم کن از پیشت‌، مدالم را نگیر

                خاطرت آسوده با ببر نگاهم گفته‌ام‌

 
              با همین بازیچه‌ها سر کن‌، غزالم را نگیر

           زندگی تنها به من قدر تو فرصت داده است 


       بیش از این‌ها خوب باش از من مجالم را نگیر

خسته از یکرنگی‌ام می‌خواهم از حالا به بعد


تا ابد پاییز باشم‌، اعتدالم را نگیر

 

 

 

 مهدی فرجی

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin