تنها اوست که می ماند...

سیصد سیصد گل سرخ یک گل نصرانی

                            ما را زسر بریده می ترسانی

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم

                        در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

 

- خدایا ؛ این دست تو و این دل من

انقد بشکنش تا بشه اون چیزی که تو می خوای ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۸ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

کادوی من به شما یک جفت چشم اشک باران

آقا جان عیدی ام ...

                                                                 -;{@

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٦ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

-----------------------------------------------------------------

تو را در حنجره یک دشت آواز * تو را در سر هوای خوب پرواز

من اینجا خسته و غمگین و تنها * نمی دونم که می مونم تا فردا

چی می شد اون هوای برفی و سرد * تو را راهی این خونه نمی کرد 

من عادت می کنم بادرد تازه * جدایی شاید از من ، من بسازه

دلم تنگه، دلم تنگه برایت * نگاهم با نگاهت داشت عادت 

تو اونجا با گلای رنگارنگی * من اینجا پشت دیوارای سنگی

تو با جنگل، تو با دریا، تو با کوه * من و اندازه یک قصر اندوه

من عادت می کنم بادرد تازه * جدایی شاید از من ، من بسازه

------------------------------------------------------------------------------

پ ن : تمام این روزها عناصر طبیعی بیشتر از آدمها حسم می کنند

 می فهمند...

پ ن ٢: دلم تنگه خدا هست و منم و دلم ...

پ ن ٣: جایی خوندم:حال ما خوب است اما تو باور نکن...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۳ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

 

جیغم در گلو می تپد...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۳ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

 

خون سفید در رگهایم سینه خیز می رود...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۳ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

زمین عاشق شد و آتشفشان کرد و هزار هزار سنگ آتشین به

هوا رفت.  

خدا یکی از آن هزار هزار سنگ آتشین را به من داد تا

در سینه‌ام بگذارم و قلبم باشد.

حالا هر وقت که روحم یخ می‌کند، سنگ آتشینم سرد می‌شود

و تنها سنگش باقی می‌ماند و هر وقت که عاشقم، سنگ

آتشینم گُر می‌گیرد و تنها آتش‌اش می‌ماند.

مرا ببخش که روزی سنگم و روزی آتش.

مرا ببخش که در سینه‌ام سنگی آتشین است.

سیل عشق

عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و یک

روز رسید که قلبش ترک برداشت و عشق از شکافِ دلش

بیرون ریخت.

سیلی از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد. فردای آن روز

خدا دوباره جهانی تازه خلق کرد.

مردم اما نمی‌دانند جهان چرا این همه تازه است.

زیرا نمی‌دانند که هر روز کسی عاشق می‌شود و هر روز

سیلی از عشق راه می‌افتد و هر روز جهان را عشق می‌بَرَد و

خدا هر روز جهانی تازه خلق می‌کند!



رنگ عشق

در و دیوار دنیا رنگی است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ کرده

است. رنگ عشق. و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشک

نخواهد شد.

از هر طرف که بگذری، لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت و

رنگی خواهی شد.

اما کاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی‌پروا بگذر، که

خدا کسی را دوست‌تر دارد که لباسش رنگی‌تر است

............

                                                                 "عرفان نظر آهاری"

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

زهی خجسته زمانی که یار بازآید

به کام غمزدگان غمگسار بازآید

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم

بدان امید که آن شهسوار بازآید

اگر نه در خم چوگان او رود سر من

زسر نگویم وسرخود چکار بازآید

مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد

بدان هوس کبدین رهگذار بازآید

دلی که با سر زلفین او قراری داد

گمان مبر که بدان دل قرار بازآید

چه جورها که کشیدند بلبلان از دی

به بوی آن که دگر نوبهار بازآید

ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ

که همچوسرو بدستم نگار بازآید

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٥ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

  

 

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد
و در آن وقت،
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش«استوا» گرم،
ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید

 (سهراب)

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٥ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

به رهی دیدم برگ خزان

               پژمرده ز بیداد زمان

کز شاخه جدا شد

چو ز گلشن رو کرده نهان

         در رهگذرش باد خزان

چون پیک بلا بود

ای برگ ستمدیده پاییزی

             آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی؟

روزی تو هماغوش گلی بودی

            دلداده و مدهوش گلی بودی

ای عاشق ِ شیدا

             دلداده‌ی رسوا

گویمت چرا فسرده ام

در گل نه صفایی

نی بوی وفایی جز ستم ز وی نبرده ام

خار غمش در دل بنشاندم

               در ره او من جان بفشاندم

تا شد نو گلِ گلشن و زیب چمن

رفت آن گل من از دست

         با خار و خسی پیوست

من ماندم و صد خار ستم،

 

               وین پیکر بی جان

 

ای تازه گلِ گلشن،

 

     پژمرده شوی چون من

هر برگ تو افتد به رهی ،

                      

                 پژمرده و لرزان....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٩ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

_

در من ترانه های قشنگی نشسته اند

انگار از نشستن  ِ بیهوده  خسته اند

انگا ر سالهای  زیادی ست  بی جهت

امید  خود  به این دل ِ دیوانه  بسته اند

ازشور و مستی  ِ پدران ِ  گذ شته مان

حالا به من رسیده و در من نشسته اند ... 

من باز گیج می شوم از موج واژه ها 

این بغضهای تازه که در من شکسته اند  

من گیج گیج تو را شعر می پرم

اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند

_________________________________

پ ن : به سمین جان گرامی این دوتا شعر آخری از من نبود

شعرای من قشنگند شما مطالعتو بالا ببرحاجی!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin