تنها اوست که می ماند...

حدیث قدسی است که:

آنکس که مرا طلب کند می‌یابد آنکس که مرا

یافت می‌شناسد آنکس که مرا شناخت دوستم می‌دارد آنکس

که دوستم داشت به من عشق می‌ورزد آنکس که به من

عشق ورزید من نیز به او عشق می‌ورزم آنکس که به او

عشق ورزیدم می‌کشم او را آنکس که او را بکشم خونبهایش

بر من واجب است و آنکس که خونبهایش بر من واجب است

پس من خود خونبهایش هستم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٠ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

دوستای خوبم

تا آخر امتحانا فعلا

بایلبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٤ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات () |

عشقت دلم را

مثل برنو دسته نقره ای

سوراخ کرده است

دیگر

مردم از بس غرورم را

                      در گلویم نگه داشتم...

و به جایش گلوله چکاندم

و چشم هام از بی حاصلخیزی

دچار سرنوشت کویر شدند

چشمی با دل ترکیده

که زیبایی ساده اش را می ستایند...

و تو به خودت می گویی:

هی ی ی ...

      چه سود؟

                     وقتی

                          قندم از قهوه تلخ تر بود...

دورگاهی که بی حاصلند سرزمین چشمانت...

وقتی که دلت شورزار کویرت می شود

وقتی

   وقتی

       وقتی که...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۸ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات () |

هوس پر زدن دارد

 

این هزارمین فریاد

 

میل زائیدن دارد این حنجره

 

لبها بی خودند

 

در هوس بوسیدن غیه ها

 

آئین سکوت و مکث

 

هییییس لطفا ادب را رعایت کنید!!!

 

می کنم

 

    می کنم

 

           می کنم

 

نمی کنم!

 

یک روز که آتش میلش دیواانه ام کند

 

خواهند دید  صامتان

 

که حنجر ش را شکسته ام

 

و بعد

 

خواهند دید

 

       که در دم

 

           در انتقام همه مکثهای پر الم 

 

                       خونش را چه سلیس می ریزم ...

غیه: جیغ از ته دل

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٥ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin