تنها اوست که می ماند...

 

شاخه تنت بر تنم طنید

و مرا سخت فشرد

روح زربفتت

پوست خاموشی پوشیده بر تن

و با قهوه ای روشنی همیشه نگران ،

مرا می نگری...

ماچ

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۳٠ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

و بعدنگاه ها و نگاه هایی دیگر

و نواز مغزی لذیذی که از شیقیه هایم تیر ی کشد

تا ابدیتی تمام شدنی..

و دلم تنگ می شود برای تُنه: دو رم گرم

و زلالی چشم

و چیزی که در دلت سرسره بازیش می گیرد

و می دود تا چشمان کودک تو

و اصلا این دل چیز عجیبیست...

نه؟؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۳ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin