تنها اوست که می ماند...

و این دستهای تو که تن من را چون

تپه ماهور های شنی کویر 

می پیماید

گرم می نوازند چون تارهای یک گیتار تازه پشت

دریای بزرگی سبز شده

و چشمها که پانتومیم می کنند حسشان را...

می دانستی دلم تنگ است

اصلا؛

دلم از بچگی بی تاب تو بود

می جست و نمی یافت...

بی خود از خود

بی خود از خدای خود...

تا خودی نیابی هم....

و او با من از تو سخن می گفت

از تو که می آیی

لذتش به همین است که ندانی کی...

هیییش! دخترک کنجکاو من!

می گفت: با لبهای من

از حس گرم و تازه ات

از نت های طپش قلبت

ط...طپ..طپ

خدا با دستهایش می نوازد

و فرشته کوچولویی را

تا با انگشت های ظریفش روی قلبم در بزند

هی یادت نرفته ؟

تو نبودی و الست...

هییییییییییس! بله یادم هست

و او هم...

یاد هم می آوریم

باهم...

"تقدیم به روح دومم "

با اجازه رهای شما...لبخند

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin