تنها اوست که می ماند...

امشب از تو خبر ی نیست

از صدای دردت اثری نیست

آدمک های فیلم هی می دوند

باز می آیند

می روند...

و صدها

هزاران بار

در رگش

خبری نیست...

تلخی چای لبم را سوزاند

از های گرم تو

اثری نیست

با چه عجله ای دارد به سوی مرگ می دود

اتوبوس

ضجه می زند

سوگش را

بی حوصله پرسه می زند فکرم

در چهره ام  می دود

می خزد

مار درد فکرم

خودم را جمع می کنم

چه فرق می کند

وقتی از واج های صدای گرم تو

.....

کوچه ای در خلوت تنگش غیه می کشید

دیدی؟

تو که نیستی انگار

از من هم خبری نیست...

هواسیل ها

حصار ترس می کشیدند

هول جوجه هاشان

سوت می کشید در گوش دالانها

نترس؛

عوعوی سگ ولگرد پا زخمیست

خیابان های خاکستری زیر نور خسته خورشید دراز کشیده اند

هنوز از رد پای تو اثری نیست...

از کجا رد شده بودی هان؟

یادم رفت ...

ظهر خسته پاییز خمیازه کشان می گوید:

انقدر نگرد! خبری نیست...

٢۶آبان 88

.

.

.

.

.

.

.

.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٦ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

مصرع اول این شعرو توی خواب گفتم!

همه دیوارها یک روز تمام می شوند

و بازوهای من در آغوش تو آب می شوند

گرمای شعرت ذوب می کند مرا

و نیلوفرهای من اسیر دل مرداب می شوند

دستهای تو تیره تن من روشن است...

کسی که با حراج فکر؛ خود فروش یاد می شود!

و دستهای خودش را در انتهای زاویه آب می کند

و هر چه دیوار است بر سرش روحش خراب می کند...

پاهای تو در گل فرو رفته اند

کی اهمیت می دهد که دلت دارد بی صدا آب می شود؟

و قدمهای من راه به جایی نبرد

این دل من است که اسیر دل مرداب می شود...

غصه نخور نترس؛ فرا می رسد

دیوارها ی فاصله یک روز خراب می شود

و بازوهای من در انتهای تو آب می شود...

٢٣ آبان٨٨

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۳ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

آنروز غریب ودست خالی میرفت

از دست جفای این اهالی میرفت

دل آبشد وپشت سرش ریخت چرا

نازک دل من از این حوالی میرفت ...

"مریم کرمانی "

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٠ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات () |

 

حالا که سواران بر چهره ام می دوند 

با من شعرهای تو را ورق ورق می زنند

حالا که غبار گرفته شیشه دلم

فقیر کوی صورتم دستهای تو اند

حالا که در هوای تو نفس های من مه گرفته است

ویادت هست؟:

(این منم که بی پروا

پشت لوح تقدیر دانشگاه

از تو شعر عاشقانه می نویسم...)

دل من سنگ بود !

آخر مگر می شود؟ چطور؟

شیشه تو سنگ دلم شکست؟

خواب در تقدیر، تعبیرمن

از کجا آمده ای؟

در پشت اخم های در هم کدام حادثه پنهان بودی

که دیده ام تو را ندید؟

کی بود که معصومیت نگاهت

نگاهم را دزدید؟

و چشمهای نجیبت

چشمهای بازیگوش و سرکش مرا رام کرد

و کمند قدرتت سرشت طغیان گر مرا سخت کشید...

وبازوهام بهم نزدیک شد

تا چشمهایم در تلاقی چشمت بی خود شود

ولی بازهم به روی خودش نیاورد

آه ای غرور لعنتی...

هزار بار گفتم حدیث تو را

اما لبهایم بهم نمی آید

کجاست نگاهت

حالا که چشم های من

شعرهای تو را ورق ورق می زنند

و کلام سرکش تو در بیتهایت

مرا کتک می زندد...

13 آبان 88

.

.

.

.

.

.

.

. 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٤ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

شرم دخترانه ای آرام چشک هایم را می بست...

درب پلک هایم سنگین از خیال است

چشم هایم را بست

سر گرمم میان سیاهی موهایم موج می خورد

گرم می شود

می لغزد

نرم می شود

چیزی...

حجم غلیظی شاید

درون سرم موج می خورد جمع می شود

باز می شود

باز به خود می پیچد

سرم از حجوم تو و من ها سنگین می شود...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱۳ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

بازو های قندیل بسته ام

چشم انتظار گرمی دستهای تواند...

چقدر دوری

چقدر نزدیک...

چشمهایت  زمزمه می کنند در نگاهم:

دوستت دارم

و کلامت شرم می کند

و من می ترسم

از دلم می پرسم

تا کجا؟

چقدر؟

قد گنجشگ های درخت همسایمان؟

قد من

قدتو

قد گذشتن!

بهایش چقدر است؟؟؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱۳ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin