تنها اوست که می ماند...

خیال تو می سوزد در سرم

هیچ کس ندیده اما

تو را بارها و بارها در خودم حل کرده ام

واژه ها را از لب تو می دزدند لب من

لبم از داغی واژه می سوزد

ولی زمان شنیدن فرا نمی رسد

راست گفتی منو و تو نیستیم

ما شده ایم

روح من در تو چرا جا مانده؟

در آینه بنگر کدامیم؟

نمی دانم

دگر فرقی می کند؟

تیر ماه 88

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٧ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

گاهی الکن می شوم برای گفتن ساده ترین ها

گاهی در عین سادگی راحت می گویم

و آنوقت است که دیوار ها هم گوش می شودند

و کویر و شن ها و باد

می شنوند و می نوازند...

هر واج هر صدا تکه تکه های حروف و هجا

آخر مگر نمی دانید ؟

تنها صداست که می ماند...

آنها می دانند و لطافت خدا را در بین انگشت های من می بینند

میان چین ولرزش ابریشم دامنم

میان لرزش لبها و گونه های شرجی ام

میان آه ها

و لابه لای امواج طره های سرکش و سیاهم که خط می کشند در باد

و میان تازگی وحشی نگاهم که سر می خورد تا ابدیت...

*

تا ترس

تا نگاه

تا دیده های بی فروغ مردگان

یا روشن ارواح

آنطرف در امتداد سایبان دستم

نور ارواح باستانی میان صحرا می روند آرااام

کاه با هیبتی عظیم مرا می نگرند

و در پس هجاهای بی صدا

انگار سکوتی عظیم تر از صدا

در نی نی نگاهشان که بندن مرا می لرزاند

عظمتی عجیب جاریست...

هولی در سینه ام می افکند

هر دم و بازدم

در نگاه تلخم

در خشکی لبهایم

و هر بازدم وحشیم...

خرداد 88

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٢ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

گاهی کنار خودم دلم برای خودم تنگ می شود...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۱ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات () |

نیمه های احساس

نیمه های شرم

لکه های روغن و دودغلیظ به هم آمیخته

وااای...چه خسرو بی صلاحیم من

چه کنم؟

دلم را به سیخ بکشم؟

چه کنم من؟

مکث است بودن من

در خلاء تو

من اسیر تو ام ای دوست بخند...

بخند بر رهگذری که ادعایش می شد ولی سرید

بخند بر صورتکی که گم شد پشت فغان سکوت تو...

من کجایم در این نیمه تاریک خودم

موج می خورم

قلت می زنم

خسته ام از واج های صدایم

خسته ام از سکوت های نوایت

آزادی، بخند!

حائلی بین من نیست با من

مگر خط کش ادب معلم کلاس پنجم دبستانم

خستگی هم مسریست

مثله صدای گرفته من

زمهریر سردم  قندیل می بندد جاده فکر را

سیگنال های اندوه

گره می خورند با افکار

و متجلی در حرکاتند

و تو را می سوزند

و مرا

باید مواظب بود

از دست این سیگنال های موذی

باید مواظب بود

رهگذر خسته من...

20 تیر 88

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۱ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات () |


Design By : Night Skin